مفهوم نیست.
عنوان را نمی توانم با متن تطبیق بدهم. تو چه طور دلت میآید با چنین خواننده ی دقیقی این همه بی رحم باشی؟
توی متن هم ارتباط منطقی پیدا نمی کنم بین مکالمه.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شبروشن اسم یک فیلم است،
خط اول قسمتی از دیالوگ فیلم است،
خط دوم نوشتهای جدا و بیربط است.
و او روی ماه خداوند را بوسید؟
امروز با شاعری نشسته بودیم، گنجشک ها را نشان هم می دادیم. از پسر بچه فال خریدیم. دوتا.
مال من هشدار بود که اسیر شیطان نباش، این همه عصیان نکن.
مال او مژده بود که تو باید کاری بکنی ای دل که برسی به سرمنزل دلدار که اگه تو نرسی پس کی برسه؟!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سه نقطهی بینام من، مثل سه جملهی خالی میمانی که فقط تمام میشوند،
این متونی که میخوانی یک موقعی دفتر خاطرات بود، بعد وبلاگ، بعد دفتر یادداشت، حالا هم هست که تعدیل فشار کنم، حالا اینکه سر و ته اسامی را بهم بچسبانی و معنی استخراج کنی بپای خودت، اما از من نخواه معنیاش را بدانم،
مثلا نام بوسه از پستی قدیمی که نوشته نشد به اینجا ارث رسید، خود متن توصیف اتفاقی بود که دیروز برایم افتاد از زبان سوم شخص، خاطراتی بود که یادم رفته بود و شایان برایم تعریف کرد، مرموز و قاطی نوشتنش هم کرمیست قدیمی که چقدر خوش نویسیم ما!
جریان این بود که من دوم راهنمایی خوابی دیدم که در آخرتم و همه دارند حساب میشوند گفتم به من فرصت دوباره بدهید، ناگهان در درهای فرو افتادم و از خواب بیدار شدم، گفتم حتما این همان فرصت دوباره است ولی دیگر هیچ تغییری در زندگیام ندادم مگر اینکه از جانب من نبود.
اصلا نترسید من هم مثل بقیه انسانم! دانستههایم کم است، سرگردانم، دوست دارم آدم خوب و ساده جلوه کنم، و باشم، و تازه دارم با ابتداییترین نفسانیاتم دست و پنجه نرم میکنم، حس میکنم حس جدیدی جرقه خورده که باید پیاش را بگیرم، روانشناسان توصیه نمیکنند با چنین افرادی دوستی کنید چون بیشتر سردرگم میشوید، در این وضع نمیمانم، در کل چیزی ندارم که بنویسم و یاد بدهم، همهی آن چیزی که فکر میکنم بدرد گفتن میخورد و همهی چیزهایی که میدانم و فکر میکنم درست است:
مثل عالم مثل درخت خرمایست که باید زیرش بنشینی تا یکی خرما بیوفتد، باید آرام باشیم، صبور باشیم و به دانستههایمان عمل کنیم، انگیزههای ناخودآگاهمان را دایم مرور کنیم، نفس را رام کنیم، طلبکار نباشیم و هر که را دیدیم در نگاه اول گمان کنیم که او از ما بهتر است، او لزوما هست و لزوما حکیم است، عقل محور باشیم.
وقت خود را صرف مطالعه کنید و اگر کتابی پیدا کردید به ما هم معرفی کنید، دوست خوب پیدا کنید، کسشعر نگویید و نشنوید، از دیدن ستارهها لذت ببرید، با دوستتان به رستوران سنتی میدان آزادگان بروید و از تجربیاتتان بگویید، چیزی که در این دنیا زیاد است حرف خوب مفت است(و نمونهی آن پیش روی شماست). //این توصیهها را هر چندوقت یک بار در گوش من بخوانید.
اگر چیز دیگری جز اینها نوشتم یعنی خودم هم نفهمیدم چی نوشتم و مفتش گران است، خدا گواه که اصل حرف همین است و حتی اگر الان دارم باز هم ادا در میآورم.
الان دوست نمیخواهم، گرچه میدانم ناتوانترین انسانها کسی است که نمیتواند دوست پیدا کند و ناتوانتر از آن کسی است که دوست خود را از دست بدهد. اما هفت خوان این ناتوانی را زمین زدهام. هیج برنامهای ندارم، حس میکنم تهی شدهام، مثل قاب خالی که لایق است. امیدوارم، لایق بهترین چیزها، قربانی نیستم، نباید قربانی کنم و الان به کمک عالم نیاز دارم نه طالب.
حضور بینام شما آزار روح من است، در کل حوصلهتان را اینجوری ندارم، اگر خواندن مطالب لذتبخش است نوش جان، اگر چیزی دارید که راهنما باشد شما هم از چیزهایی که یاد گرفتهاید بگویید و دعا کنید انقدر با سخاوت که همه مومنان را در بربگیرد، اگر سخاوتمندترید بیشتر.
فال من هم مژده بود که این همه روزگار اشتباه که کردی غم نخور راه بهشت باز است، سخاوت شاعر را ببین.
+ نوشته شده توسط هامون در شنبه 2 آبان1388 و ساعت
11 بعد از ظهر |